|
در فرودگاه منتظر یکی از دوستانم بودم, که صحنه ای جلو چشمانم نقش بست و تمام زندگی مرا دگرگون کرد. در حالی که سعی می کردم دوستم را از بین مسافرها پیدا کنم, متوجه مرد جوانی شدم که با دو چمدان کوچک به من نزدیک می شد. درست سمت راست من ایستاد تا با خانواده اش سلام و احوالپرسی کند. به محض این که آن ها را دید, چمدانها را زمین گذاشت. اول پسر شش هفت ساله خود را با نهایت عشق در اغوش کشید. پدر با محبت صورت پسرک را در دستان خود گرفت و گفت : چقدر خوشحالم می بینمت! دلم برایت تنگ شده بود. پسرک از خوشحالی چشمانش برق می زد گفت: دل من هم خیلی برایت تنگ شده بود.بعد نوبت پسر دومی رسید که حدود ده سال داشت. پدر با محبت به شانه های پسر زد و گفت: دیگه داری بزرگ می شی! مرد خانه چطوره؟ به تو افتخار می کنم و از داشتن پسر خوبی مثل تو همیشه خوشحالم. می گویند روزی شیطان تصمیم گرفت که از کار خود دست بردارد. بنابراین اعلام کرد که می خواهد ابزارش را با قیمتی مناسب به فروش برساند. پس وسایل کارش را به نمایش گذاشت که شامل خودپرستی، نفرت، ترس، خشم، حرص، حسادت، شهوت، قدرت طلبی و غیره بود. اما یکی از این ابزار بسیار کهنه و کارکرده به نظر می رسید و شیطان حاضر نبود که آن را به قیمت ارزان بفروشد. کسی از او پرسید: این وسیله گران قیمت چیست؟ شیطان گفت: این نومیدی و افسردگی است. پرسیدند چرا این همه گران است؟ شیطان گفت: زیرا این وسیله برای من از ابزار دیگر موثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی اثر می شوند، تنها با این وسیله می توانم فلب انسانها را بگشایم و کارم را انجام دهم. اگر بتوانم کسی را وادار کنم که احساس ناامیدی، یاس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می توانم هرچه که می خواهم با او بکنم. من این وسیله را روی همه انسانها امتحان کردم و به همین دلیل کهنه است.
از فرار ابدیت ناظران عرش، فرشتگان و ملایک تلاش و مبارزات تو را نظاره می کنند، پس قوی باش. تو در تلاش و پیکارت تنها نیستی که در حضور فوجی عظیم به مبارزه ای شریف برخاسته ای.
ادیسون در سنبن پیری پس از كشف چراغ برق یكی ازثرروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود
هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط جلو گیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید كه پیر مرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر میبرد ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای ! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟ پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟ چطـور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكــر می كنیم. الان موقع این كار نیست به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع نمود قبل از هر چیز از تمامی عزیزانی که تا الان منو تنها نگزاشتند کمال تشکر و قدر دانی رو دارم . و می خوام نظر و یا نتیجه ای که از خواندن این داستان میگیرید رو برام تو قسمت نظرات بنویسید تا در پست بعدی عین همون رو بزارم .
درآخرین روز ترم پایانی دانشگاه استادبه زحمت جعبه سنگینی رابه داخل کلاس آورد.وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد استاد یک لیوان شیشه ای بزرگ از جعبه بیرون آورد وروی میز گذاشت.سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و داخل لیوان انداخت.آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند پرسید:آیا لیوان پر شده است؟همه گفتند بله پر شده است.
استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آنها را روی قلوه سنگهای داخل لیوان ریخت.بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگها بلغزند .سپس از دانشجویان پرسید آیا لیوان پر شده است؟همه گفتند:بله پر شده است. استاد دوباره دست به جعبه برد وچند مشتی شن را برداشت و داخل لیوان ریخت.ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگها را پر کردند.استاد یکبار دیگر از دانشجویان پرسید :آیا لیوان پر شده است؟دانشجویان همصدا جواب دادند بله پر شده است. استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد.آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد.این بار قبل از اینکه استاد سوالی کند دانشجویان با خنده فریاد زدند بله پر شده است. استاد گفت:این لیوان مانند شیشه عمر شماست وآن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی خانواده فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است. استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد :ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند :مثل:ثروت خانه. ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند.اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند .این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند. در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند .همسرتان را برای شام به رستوران ببرید.با فرزندتان بازی کنید.به دوستانتان سر بزنید.برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست.
ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید!!!
بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند!!! كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیمفنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یكقهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواندفرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدنسازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد ازشش ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به كودكده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تك فن همهحریفان خود را شكست دهد ! سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز بااستفاده از همان تك فن برنده شود . وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت : " دلیل پیروزی تو این بود كه اولا به همان یك فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یك فن بود. وسوم اینكه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود، كه تو چنین دستی نداشتی ! یاد بگیر كه در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوتاستفاده كنی. راز موفقیت در زندگی ، داشتن امكانات نیست ، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است. كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين » نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر! برگرفرفته ز: http://www.cloob.com/club/post/list/clubname/sms_email/wrapper/true
یكی بود یكی نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقی بود. پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد.
بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری كرد. پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل می كوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یك زخم فیزكی به همان بدی یك زخم شفاهی است. دوست ها واقعاً جواهر های كمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.»
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید |
بخش ویژه |

